برچسب: ESFJ

بررسی تایپ: ESFJ بودن یعنی چه؟

همیشه می­دانستم یک جای کار می­لنگد، این همه نارضایتی از خود معقول نیست و اگر هم هست باید چاره­ای پیدا کنم. این همه راه گم کردن منطقی نیست و باید پایان یابد.

MBTI را می­شناختم و این بار بی­درنگ خودم را در محل آزمون قرار دادم و چقدر خوشحالم.

فکر می­کنم هرچیزی که یک برونگرا را تعریف می­کند در وجود من جمع شده است: از جمع انرژی میگیرم، به سختی میتوانم با خود خلوت کنم، به آسانی توسط دیگران شناخته میشوم و همه ی ویژگی ها و علایق و … خود را لو می­دهم، به راحتی یک مکالمه را آغاز می­کنم. یکی از دوستانم معتقد بود من به راحتی می­توانم یک جو خشک و سنگین را با شوخی وایجاد خنده بشکنم بدون اینکه پا را از حد فراتر بگذارم.

در چند ماهی که خانه نشین شدم هر روز بیشتر از روز قبل افسرده تر و بی انرژی تر و بی انگیزه تر می­شدم. برعکس آن، در روزهای دانشگاه که هزار کار مختلف را باهم انجام می­دادم و درس می­خواندم و خانه ام را سامان می­بخشیدم ذره ای احساس خستگی نداشتم. کمتر می­خوابیدم ولی سرحال تر بودم. بودن در جمع و عضویت در گروه­های مختلف و از همه مهم­تر حس مفید بودن برای دانشجویان یک دانشکده (که از F بودنم ناشی می شود) همگی دست در دست هم داد تا سال های پایانی دانشگاه بهترین احساس ها را در من نسبت به خودم بوجود آورد که البته با پایان این دوران و کمرنگ تر شدن روابطم روز به روز محوتر شد.

من نمی توانم بدون فکر کردن و بالا پایین کردن اوضاع صرفاً به دلیل اینکه دلم می خواهد، کارهای مورد علاقه­ام را انجام دهم. مثلا برای تغییر رشته­ام در دانشگاه، دلم به شدت به رشته ی معماری گواهی می­داد اما عقل و منطق و عدم ریسک پذیری، من را به سمت مهندسی شیمی هدایت کرد که البته انتخابی اشتباه بود. در آن زمان هم تصمیم گیری برایم بسیار مشکل بود، شاید به این دلیل که برخلاف ترجیح ذاتی ام عمل می کردم.

بسیار نسبت به اطرافیانم حساسم و مدام درحال توجه، همدردی و دلسوزی برای دیگران هستم. اگر کسی در حوزه­ی نزدیکانم باشد هرکاری برای شادی او انجام می­دهم. اگر همکلاسی یا دوستی دور باشد نیز همینطور… محال است بتوانم نسبت به مشکلات دیگران بی­تفاوت باشم. وقتی شاد هستم به هردلیلی به همه ی دنیا اعلام میکنم و بقیه را در شادی خود سهیم می­کنم اما ناراحتی ها و مشکلاتم را با معدود افرادی برای خالی شدن ذهنم در میان می­گذارم. از معیارهای خوشبختی برای من دیدن شادی دیگران است. روحیه حساس من گاهی برایم مشکل ساز می­شود، چرا که دیده شده برای مظلومیت کوآلاهای کویینزلند استرالیا نیز اشک ریخته­ام. دیگر خودتان حدس بزنید که اخبار بد جنگ چه بلایی بر سرم می­آورد.

نکته ی دیگر اینکه مسئولیت پذیری و وظیفه شناسی جز لاینفک زندگی من است. اگر کاری را به من بسپارید من نهایت تلاش، تکرار میکنم نهایت تلاشم را می­کنم که کار را به بهترین نحو انجام دهم. شاید ایده ی نو و خلاقانه­ای کمتر به کار اضافه کنم اما محال است نتیجه ی کار مطلوب نباشد. البته کمی ویژگی به تأخیر انداختن امور هم در من وجود داردکه سعی در برطرف کردنش دارم.

کنترلگر هستم، دوست دارم کارها مشخص باشد و درهر گروهی که وارد شده ام اولین کارم سامان دادن به وظایف افراد بوده است، حتی اگر من هد و لیدر نبوده ام باز هم با ارائه ی پیشنهادات وظایف را تقسیم کرده ام تا تکلیفم مشخص باشد. در کارهای گروهی به دلیل سعی در درک دیگران و حل مشکلات و همچنین حس مسئولیت­پذیری عملکرد خوبی داشته­ام.

به طور کلی زندگی ایده آل برای من عبارت است از: بودن در جمعی دوستانه که همگی به احساسات و مشکلات یکدیگر اهمیت دهیم، هرروز از یکدیگر چیزهای جدید بیاموزیم و همگی باهم به گروهی دیگر از مردم کمک یا خدمتی ارائه دهیم.

شنیده­ام که ESFJ را با نام مستعار اسفنج می­شناسند. باید بگویم که من از این اسفنج بودن بسیار راضی هستم.
یکی از علایق من دیدن کارتون و انیمیشن است. اگر کارتون باب اسفنجی را دیده باشید میتوانید حدس بزنید که باب نیز یک اسفنجِ (ESFJ) پرانرژی، شاد و مهربان است و حالا من خوشحالم که نه شبیه اختاپوس نه شبیه آقای خرچنگ بلکه شبیه باب محبوبم هستم.

من از اسفنج بودنم خوشحااااالم….

 

بررسی تایپ: من یک اسفنج ( ESFJ ) هستم … بخش دوم

در نوشته ی قبل، بخش اول ویژگی های شخصیتی ESFJ ها از دید نماینده شون 😀 مرور شد. یکی از مواردی که در معرفی تیپ ها بهش پایبندم، اینه که سعی می کنم به هیچ وجه نوشته شون رو ویرایش نکنم؛مگه در مواردی که مساله ای از لحاظ علمی غلط بیان شده باشه.  به نظر من مهم ترین، بارزترین و متمایزترین ویژگی این معرفی اسمایلی یا همون شکلک های به کار رفته توش و همین طور استفاده از شعر برای احساسات بود. ازین به بعد، هر نوشته و یا وبلاگی دیدید که ازین سبک استفاده کرده،شاید بشه حدس بزنید که نویسنده اش یک F و یا حتی ESFJ بوده 😀

در ادامه به بررسی بخش دوم و آخر ویژگی های تیپ شخصیتی ESFJ از زبان سرکار خانم ط. می پردازیم. برای یادآوری توضیح اینکه:

E=برونگرایی ،I= درون گرایی، N= شمی بودن، S= حسی بودن، T = تصمیم گیری با منطق و فکر، F= تصمیم گیری با قلب و احساس، P= سبک زندگی مبتنی بر ادراک و دریافت، J=سبک زندگی مبتنی بر قضاوت و سازماندهی

 

  • اول این عکس رو ببینید:
یعنی این خود منم ها! تلفن حرف زدن( یا حالا به جاش بگو چت یا با رفقا بیرون رفتن) که اولویت اوله.. آهنگ ..نامرتبی اتاقم .. اون طرز لم دادن و جعبه زیرپا گذاشتن و تنبلی…و به قول نوت، با تمام این حرفا بالاخره کارا رو هم انجام میدم! اصن عالی بود این عکس آقا! عالـــــــــی
خب؛ ادامه ویژگی ها:
  • خلاقیت ندارم.  به دلیل توسعه نیافتن N! این مساله متاسفانه خیلی جاها اذیت ام میکنه! یعنی از همون جمله سازی دبستان بگیر تا حل کردن مساله های سخت امتحانای دانشگاه که نیاز به خلاقیت و ایده زدن داره! این یکی رو واقعاً نمیدونم چطوری باید توسعه داد. یه چیزی وقتی به ذهن خطور نمیکنه خب نمیکنه دیگه!
  • معمولاً پایه ی دورهمی و بیرون رفتن با دوستان هستم. با این کار شارژ میشم و انرژفی میگیرم(E). درواقع بیشترین چیزی که میتونه حالم رو خوب کنه دورهم بودنه. تا حالا یه برهه هایی در زندگیم پیش اومده که یه مدت طولانی تنها بودم و نمیتونستم ددر دودور برم. و واقعاً رسیدم به مرز جنون! در هر شرایطی بوده برنامه جور کردم تا سرحال بیام! شاعر میگه:
    دور هم بون چه خوبهههههه … دور هم پیش عزیزان…یه صفای دیگه داره…دور هم بودن خودش یه نعمته..قدرشو بدونید این غنیمتههههه
  • به وسعت بیشتر توجه دارم تا عمق! در واقع هیچ چیزی رو دوست ندارم خیلی به عمقش برم. در سطح بودن و تنوع واسم مهم تره. دلیلش هم اینه که به عمق رفتن تمرکز بالا میخواد. تمرکز بالا هم یعنی به درون رفتن! که یه برونگرا دوست نداره!
  • دوست دارم کارای مختلفی رو تجربه کنم. یا در زمینه های مختلف مطالعه کنم. اما بخاطر عمیق نشدن خیلی وقتا نصفه و در سطح باقی میمونن.
  • عجولم. بخاطر همون J ! دوس دارم کاری که قراره انجام بشه زودتر انجام بشه تا خیالم از بابت اش راحت شه.بچه بودم همیشه پیک شادی رو قبل از عید تموم می کردم! کلاً تا قبل از دانشگاه همیشه کارام رو به موقع انجام می دادم. اما دانشگاه که اومدم یه کمی مسائل متفاوت شد
  •  نمی ذارم دلخوری و کینه تو دلم بمونه. یعنی از اینایی نیستم که قهر کنم و حرف نزنم و طرف مقابلم نفهمه چه مرگمه. بعد یهویی بذارم برم یا بپرم بهش. طاقت ندارم نگم چه مرگمهحالا ممکنه مثل همه خانوما یه کمی حرف نزنم و دلم بخواد نازم رو بکشن. ولی معمولاً زیاد طول نمیکشه. خودم زود لو میدم چم شده! و بازم شاعر میگه: 

کافیه از تو قلبت این کینه رو بندازی دور…اون وقت دیگه مال همیم…چشم حسودامون کور

  •  در تعریف F تصمیم گیری با قلب رو مطرح میکنن! به جای فکر. البته من با اینکه F ام اما دقت میکنم می بینم خیلی جاها توسعه دادم خودم رو به سمت T. یه مثال دم دستش دلم واسه این بچه های خیابانی سرچهار راه ها خیلی می سوزه اما هیچ وقت چیزی نمی خرم ازشون. چون میدونم پولش به خودشون نمی رسه. و معتقدم ما اگر کمک کنیم داریم در جهت سو استفاده از این بچه ها قدم برمی داریم. و خیلی جاها مثل همون خرید کردن ممکنه از یه چیزی خیلی خوشم بیاد اما بخاطر قیمتش یا عدم نیاز نخرم.

    ولی خب در مجموع بیشتر سر و کارم با احساسات ه تا عقل! یعنی توی زندگی و  در برخورد با مسائل مختلف بیشتر این احساسات ام هست که تحریک میشه و دلش میخواد سکان دار زندگیم باشه. حالا ممکنه خیلی جاها بهش اهمیت ندم. اما دلم می خواسته که اهمیت بدم بهش. اگر پا رو احساساتم گذاشتم و با عقلم رفتم جلو اذیت شدم. حالا برحسب بزرگ و کوچیک بودن مورد، میزانش فرق میکنه. شاعر گرانقدر قیصر امین پور میگه:

    از تمام رمز و رازهای عشق

    جز همین سه حرف

    جز همین سه حرف ساده ی میان تهی

    چیز دیگری سرم نمی شود

    من سرم نمی شود..

    ولی… راستی

    دلم که می شود…

  • جزئی نگر ام. اما نه تو همه چیز! به دلیل E و F بودنم توجهم بیشتر روی آدماست. به چهره ها و ظواهر (اینم به دلیل بصری بودنم) و روحیات و حرف های آدما زیاد توجه می کنم و تو ذهنم میمونن. وقتی میگم دونفر از لحاظ ظاهری به هم شبیهن دقیقاً میتونم بگم کدوم اجزاشون به هم شبیهه. مثلاً لب و چشماشون به هم شبیهه. بعد یه نفری که کلی نگره ممکنه این دوتا آدم رو اصلاً شبیه ندونه. چون حالت کلی صورتشون شبیه نیست مثلا. یه بار یه نفرو که هفت سال پیش همکلاسی بودیم(فقط یه کلاس مشترک داشتیم و هیچ وقت حرف هم نزدیم با هم!) شناختم و رفتم بهش گفتم تو فلان کلاس با هم بودیم. از تعجب شاخاش دراومده بود.
  • حرف ها هم معمولاً خوب تو ذهنم میمونه. یهو برمیگردم به طرف میگم تو فلان روز و فلان روز این حرفو بهم زدی طرف خلع سلاح میشه یهو!مثلاً این عکس تبلیغی بالای وبلاگ هم چندتا نکته توش بود که نتونستم به صاحابش نگم! هرچند اصلاح نشد چون بهم گفتن چقدر دقت میکنی به جزئیات و گیر میدی!
  • کاربردی بودن مسائل واسم مهمه.(S) وقتی دارم درس میخونم هی دوس دارم زودتر بفهمم حالا اینایی که خوندم کاربردش چیه و چطور استفاده میشه و…یعنی خیلی وقتا متن رو نصفه نیمه میخونم میرم اول مثال رو میخونم. و یه سری مباحثی که ببینم کاربرد نداره و بدرد نمیخوره رو نمیخونم اصلاً!
  • اگر کاری بهم سپرده بشه و بگن این طوری انجامش بده (نیاز به خلاقیت خاصی نداشته باشه) خیلی خوب انجامش میدم.(S)

 

بررسی تایپ: من یک اسفنج ( ESFJ ) هستم … بخش اول

دومین بررسی تیپ های شخصیتی (ESFJ) توسط سرکار خانم ط. بدون هیچ مقدمه و حرف اضافه. فقط  توضیح اینکه:

E=برونگرایی ، N= شمی بودن، S= حسی بودن، T = تصمیم گیری با منطق و فکر، F= تصمیم گیری با قلب و احساس، P= سبک زندگی مبتنی بر ادراک و دریافت، J=سبک زندگی مبتنی بر قضاوت و سازماندهی

چهار سال پیش توی اردوی خوزستان که دور هم جمع بودیم، بچه ها پیشنهاد دادن هرکسی یه تجربه ی مهمی که توی زندگیش کسب کرده رو بگه تا بقیه هم استفاده کنن. اونجا گفتم من به این رسیدم که اولین قدم توی هر کاری خودشناسیه. تا وقتی خودت رو نشناسی نمیتونی راهت رو درست انتخاب کنی.

 یعنی حداقل از همون موقع و مدتی قبلش درصدد شناختن خودم بودم.اما هیچ متد مشخصی نداشتم واسش. همین طوری به طور پراکنده و جسته گریخته میدونستم که یه سری ویژگی هایی دارم. اما ربطش رو به خیلی از مسائل نمیدونستم. و نمی دونستم حالا این ویژگی هام تو انتخاب هام چطوری باید لحاظ بشه. به همین دلیل اشتباهاتی هم داشتم که بعدها دلیلش رو فهمیدم…

 MBTI خیلی به خودشناسی و البته دگرشناسی آدم کمک میکنه. نه تنها MBTI  بلکه هر ابزاری که باهاش بتونی ویژگی های شخصیتی تو دسته بندی شده و مشخص دربیاری. مینیمم فایده این شناخت اینه که میفهمی این ویژگی هات از کجا اومده. میفهمی اگه یه جاهایی مثل دور و بری هات نیستی تقصیر تو نیستی. تو مشکلی نداری! فقط مادرزادی با هم فرق دارین. و همین طور درباره دیگران کمتر قضاوت می کنی.

در مرحله بعدی تو انتخابای آدم تاثیر میذاره. و همین طور در تحلیل و پیش بینی دیگران و تنظیم روابط بر اساس اونا. کلاً خیلی فواید داره دیگه!

اما یه چیزی هم تو پرانتز بگم که به نظر من آدم وقتی علم روان شناسیش بالا میره و یه چیزایی رو میفهمه باید سعی کنه اون قدرا هم درگیرش نشه که دائماً در حال تحلیل رفتار خودش و دیگران باشه. باید این توانایی رو داشته باشه که یه جاهایی رها کنه. گیر زیادی نده.

حالا من یه سری ویژگی هام رو که بعداً ربطش رو به دوقطبی های  MBTI فهمیدم اینجا میگم واستون. تا با تایپ من(اسفنج) بیشتر آشنا بشین.

بفرمایید این از ما:

  • صمیمیت یکی از مسائل خیلی مهمه واسم! حالا نه به این معنا که با همه زود صمیمی میشم یا مثلاً تعداد دوستان صمیمی زیادی دارم. به این معنا که تو محیط های صمیمی خیلی راحت ترم. و این ویژگی F ئه. چون با احساسات سر و کار داره. احساس محیط رو صمیمی میکنه و عقل جدی!  یعنی تو محیط های رسمی خیلی زود خفه میشم از سنگینی فضا! همش دوست دارم فضا رو ببرم به سمت راحتی و صمیمیت و شوخی. ولی بعضی وقتا خیلی جلوی خودمو میگیرم که این کارو نکنم و خانوم باشم مثل جلسه خواستگاری یا حتی همین سایت!! یا مثل وقتی که میخوام با استادای دانشگاه صحبت کنم! شاعر  در همین زمینه میگه :

تو صميمی تر از آني که دلم می پنداشت …  دل تو با همه آينه ها نسبت داشت

  • معمولاً برای دیگران راز دار خوبی ام اما برای خودم نه! اگر کسی سفارش کنه امکان نداره رازش رو فاش کنم. مگر اینکه یه جورایی اون قضیه به خودم مربوط بشه! چیزی که فکرم رو مشغول کنه رو لااقل به یه نفر هم که شده میگم.  این طوری فکرم آزادتر میشه. حالا از یه امتحان ساده گرفته تا مسائل خانوادگی و شخصی و…
  • گریه ئو ام! یا به عبارتی اشکم دم مشکمه! وقتی فشار روانی (یا حتی جسمی!) روم زیاد باشه. یا به هر دلیلی ناراحتی و غصه ام از یه حدی بیشتر بشه، وقتی دلم بگیره، وقتی عصبی بشم، حتی وقتی خیلی خوشحال بشم یا وقتی به هر نحوی احساساتم تحریک بشه، گریه میکنم. این ناراحتی و عصبیت و غم و احساسات، خودش رو به صورت قطرات اشک نشون میده. انگار هیچ چیزی دوست نداره در درونم باقی بمونه (E). هر چیزی دوست داره یه جلوه بیرونی هم داشته باشه. گاهی اوقات این ویژگی واقعاً آزارم میده. مثل وقتی که دارم با کسی بحث میکنم. بعد به جای اینکه خیلی محکم وایسم و از حقم دفاع کنم و حرف دلم رو بزنم، اشک میریزم! ولی خب این نشون دهنده ضعف نیست. منی که برون گرام اگر درجه فشار روانی ام به ۴۰ برسه گریه میکنم در حالی که اونی که درونگراست فشارش به ۹۰ برسه گریه میکنه (تازه اگر بکنه). این فقط یه نمادی از درونه!

 شاعر میگه:    گریه کن..گریه قشنگه..گریه سهم دل تنگه… 

  • شناختن ام خیلی آسونه. چون صاف و صادق ام،این جوری عین کف دست. درون و بیرونم یکیه (E). غم و شادی ام به راحتی قابل تشخیصه. دوز و کلک بلد نیستم. دوست دارم همه چیز رو باشه! و به این دلیل که خودم این طوری ام به آدمای دیگه هم خوش بینم. فکر میکنم همه مثل خودم صاف و صادقن.شاعر میگه:  آدما کلاً دودسته ان..یا زرنگن یا ساده … یکی ساده اس مثل من…همش فکر دیگرون … یکی زرنگه مثل تو … تو نخ کندن از این و اون …و حتی یه جا دیگه میگه:   یه همصدا ندیدی… هرچی بدی کشیدی … تقصیر این دل تو و تقصیر سادگیته
  • سنگ صبور خوبی ام. پای درددل آدما میشینم. یعنی ناخودآگاه برخوردم یه جوریه که آدما(دوستان) دوس دارن باهام درد دل کنن و منم از گوش دادن و احیاناً کمک کردن لذت می برم (F). حالا بگذریم از اینکه بعضیا واقعاً گیر میارن آدمو و ساعت ها مخ ام رو میخورن! ولی سعی میکنم کسی رو از خودم نرونم. میگم اونم حتماً نیاز داشته که اومده با من درددل کنه.

          شاعر میگه:       رفیق من… سنگ صبور غم هام … به دیدنم بیا که خیلی تنهام …

  • اصلاً و ابداً در مواقع بحرانی خوب ظاهر نمیشم. به دلیل J بودنم. وقتی برنامه یه چیزی از دستم خارج بشه احساس ناراحتی می کنم و در مواقع بحرانی چون نمیدونم چه اتفاقی قراره بیفته و چی میشه و چرا و…این خیلی بهم استرس میده. ریلکس نمیتونم باشم خلاصه! بازم یک مثالش سر امتحانایی که وقتش کمه! یعنی اگر وقت امتحان سه چهارم وقت لازم باشه، من نصف چیزی رو که تو وقت لازم میتونستم بنویسم رو هم نمیتونم بنویسم!
  • زیاد اهل خیال پردازی نیستم. بیشتر تو واقعیت ام تا تو رویا سیر کنم (S). حتی گاهی اوقات سعی میکنم که خیال پردازی کنم! یه ذره این خیاله میره جلو بعد به یه جایی میرسه می بینم متوقف شده! هی دوباره میخوام برم تو خیال هی از ذهنم لیز میخوره میفته پاییندیگه منم بیخیالش میشم میگم اصن خیال نخواستیم بابا. همین واقعیت رو بچسب.

        شاعر میگه:     سقف رویاهای من کوتاه ف کوتاه است..

  • به دلیل همین عدم خیال پردازی و کمتر توسعه یافته بودن N هیچ وقت تصویر دقیقی از آدمایی که تا به حال ندیدم ندارم. تصویرم تار و محوه. مثلاً خیلی ها این طورین که تصویر خیلی واضحی از همسر آینده شون دارن. واسه همین کیس هاشون رو با اون مرد یا زن رویاها که مقایسه میکنن به این نتیجه میرسن که میخوانش یا نه. اما من بیشتر case study میکنم! همون موردی که در واقعیت وجود داره رو بررسی میکنم. (S) تا ببینم ازش خوشم میاد و میتونم باهاش بمونم یا نه.

 

پایان بخش اول …